جلال الدين الرومي

106

فيه ما فيه ( فارسى )

كردن . و نيز چون بينايى حاصل شود هم كى تواند « 1 » ديدن تا ايشان را نبايد ؟ در عالم چندين اوليااند بينا و و اصل و اولياى ديگرند وراى ايشان كه ايشان را مستوران حقّ گويند 205 . و اين اوليا زارىها مىكنند كه « اى بارخدايا ، زان « 2 » مستوران خود يكى را به ما بنما . » تا ايشان نخواهند و تا ايشان را نبايد ، هرچند كه چشم بينا « 3 » دارند نتوانندش ديدن . هنوز خراباتيان كه قحبه‌اند ، تا ايشان را نبايد كسى « 4 » نتوانند بديشان رسيدن و ايشان را ديدن . مستوران حق را بىارادت ايشان كى توان ديدن و شناختن ؟ اين كار آسان نيست . فرشتگان فرومانده‌اند كه وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ « 5 » . « * » ما هم عشقناكيم 206 ، روحانييم « 6 » ، نور محضيم ؛ ايشان كه آدميانند مشتى شكم‌خوار خون‌ريز ، كه يَسْفِكُ الدِّماءَ . اكنون اين همه براى آن است تا آدمى بر خود لرزان شود كه فرشتگان روحانى كه ايشان را نه مال و نه جاه و نه حجاب بود « 7 » نور محض ، غذايشان « 8 » جمال خدا ، عشق محض ، دوربينان تيزچشم ، ايشان ميان انكار و اقرار بودند تا آدمى بر خود بلرزد كه « وه من چه كنم و كجا شناسم ؟ » و نيز اگر بر وى نورى بتابد و ذوقى روى نمايد هزار شكر كند خداى را كه « من چه لايق اينم ؟ » اين بار شما از سخن شمس الدّين ذوق بيشتر خواهيد يافتن 207 زيراكه بادبان كشتى وجود مرا اعتقاد است چون بادبان باشد ، باد وى را به جاى عظيم برد و چون بادبان نباشد ، سخن باد باشد . خوش است عاشق و معشوق ميان ايشان بىتكلّفى محض . اين همه تكلّف‌ها براى غير است . هر « 9 » چيز كه غير عشق است برو حرامست . اين سخن را تقرير دادمى عظيم و ليكن بيگه است و بسيار مىبايد كوشيدن « 10 » و جوىها كندن تا به حوض دل برسد الّا قوم ملولند يا گوينده ملول است و بهانه مىآورد و اگرنه آن گوينده كه قوم را از ملالت نبرد دو پول نيرزد . هيچ كس را عاشق دليل نتواند گفتن بر خوبى معشوق و هيچ « 11 » نتواند در دل عاشق

--> ( 1 ) . ح : توان ( 2 ) . ح : از آن ( 3 ) . اصل : چشم برنا ( 4 ) . ح : نبايد از كسى ( 5 ) . ح : و نحن - اصل : نحن ( * ) . سورهء بقره آيهء 30 ( 6 ) . ح : روحانيانيم ( 7 ) . ح : ندارد ( 8 ) . ح : غذاشان ( 9 ) . ح : همه ( 10 ) . ح : خاك كندن ( 11 ) . ح : و هيچ كس